مسيح ذبيحى
97
استرآبادنامه ( سه سفرنامه ، وقفنامه وسرگذشت ) ( فارسى )
السيّد المعظّم الممجّد السيّد محمد الاستر آبادى از اعاظم سادات و علماء استر آباد است و مدتّها در استر آباد و جاهاى ديگر تحصيل نموده در جميع فنون علوم كمال مهارت و حذاقت را تحصيل نموده ، غايت اشتهار او مستغنى از تطويل بيان حال اوست . با ملّا جامى معاصر بوده . روزى در ولايت غربت با ملّا جامى دوچار شد . ازو پرسيد كه تو چه كسى ؟ گفت : سيّدم و طالب علم و استر آبادى . ملّا جامى گفت : اختصار در كلام مطلوبست مىبايست گفت كافر مطلق و خود را و ما را از اين همه گفت و شنيد فارغ ساخت . هلالى استر آبادى هر چند اجدادش از تركان جغتاى است ، امّا در ولايت استر آباد نشو و نما يافته در جوانى بعد از خروج از تحت الشّعاع طفوليّت به صوب خراسان شتافته از افق هرى طلوع نمود . چون نور قابليّت در جبينش هويدا بود مستهليّن مستأهلين آنجا او را چون ماه عيد به يكديگر مىنمودند . بعد از قطع منازل فضائل و طىّ درجات فضائل هلال آمالش به سر حدّ بدريت رسيد . فى الواقع هلالى بود از كثافت كسوف و احتراق مصون و بدر منيرى از وصمهء نقصان محروس و مأمون . دفعهء اوّلى كه بملازمت مير على شير رسيد اين مطلع را كه از افكار ابكار او است براى او خواند : / 126 / چنان از پافكند امروزم آن رفتار و قامت هم * كه فردا بر نخيزم بلكه فرداى قيامت هم ميرزا بسى خوش آمد . گفت تخلّصت چيست ؟ گفت هلالى . فرمود بدرى بدرى و او را بر مطالعهء تحريض نمود و به تحصيل اشتغال نمود . در واقع از فضلاء عصر بود و كمال شعر را بر آن كمالات افزوده بود . در مثنويّات سه كتاب به نظم كشيده : يكى شاه و درويش است كه از اكثر مثنويات استادان در روانى الفاظ و چاشنى معانى سبقت يافته ، رشك گلستان و غيرت بوستان است . اين ابيات در صفت بزم از آن است : شاه را ميل شد كه باده خورد * باده با مهوشان ساده خورد مجلس آراستند و مىخوردند * مى به آواز چنگ و نى خوردند روى ساقى ز باده گلگون شد * غلغل شيشه صوت بلبل شد